يا ضامن آهو

مقدّمه
آستان مقدس امام رضا (ع)، كانون توجه دلهاى مشتاق اهل بيت عصمت و طهارت است و هر لحظه در اين كانون مؤثر بر روح و روان آدمى ، تجربيات معنوى ارزشمندى را نصيب مى كند كه غالباً وصف نشدنى است.
دراين بارگاه مقدس، هر كس به فراخور حال خويش از كرامات، عنايات، توجهات و ... برخوردار مى شود و كسى نيست كه به درك حضور نايل وشد ولى به بهره اى كه از جمله آن سبكى روح و آرامش روان پس از زيارت است، دست نيابد.
يا ضامن آهو، مجموعه هشت روايت از حضور زائرين حريم حرم مطهر حضرت على بن موسى الرضا(ع) است كه بى هيچ شكى ، توفيق الهى و نيز تأثير معنوى بارگاه ملكوتى آن حضرت باعث شكل گيرى آن شده است.
اين مجموعه نگاهى دارد به گوشه اى بسيار كوچك از خلوت حضور زائرانى از روضه رضوى كه غالباً با هزاران آرزو و نياز به زيارت طلبيده شده اند ولى در نهايت آنچه را خواسته اند و در پايان زيارت خود به آن دست يافته اند تنها سبكى روح، آرامش معنوى و تسليم در مقابل ذات اقدس الهى و رضايت به رضاى او كه مى تواند مهمترين سرمايه انسان در جهان مادى امروز باشد، بوده است؛ زائرانى كه گاه زيارت، آن چنان بر آنان اثر مى گذاشته كه حوائج مادى ، ديگر از چشم آنان رخت بر مى بسته و آرزوها و خواسته هايشان در آن محو مى شده است؛ زائرانى كه هر روز دهها هزار تن از آنان سر بر آستان دوست مى نهاده و مى نهند و صدها هزار خاطره نانوشته را در ضمير ذهن خود جاى داده و مى دهند.

گِرهى بر پنجره فولاد
به خود كه آمد صورتش خيسِ خيس شده و حنجره اش درد گرفته بود، ولى در گلويش احساس سبكى خاصى مى كرد، همان احساسى كه وقتى شبهاى تنهايى ، زير لحاف مندرس و سنگينش، پس از يك گريه طولانى به او دست مى داد.
آرامِ آرام شده بود، ولى هنوز در گلويش فريادى را حس مى كرد كه يكى از زائران آن را در حنجره اش ناكام گذارد. حرفهاى زائر آقا را به صورت زمزمه هايى مبهم مى شنيد. چادرش را بيشتر به روى صورت كشيد، ولى زائر تلاش مى كرد با دستش چادر را از روى صورت او كنار زند و سعى داشت به هر ترتيبى كه شده، نماز امام موسى كاظم(ع) را به او آموزش دهد.
« چرا اين قدر گريه و ضجه مى كنى و نمى گذارى زائران ديگر، زيارت كنند؟! برو نماز امام موسى كاظم(ع) را بخوان، حاجتت حتماً بر آورده مى شود!».
با آن كه تازه آرامش يافته بود، ناگهان بغضى سنگين در گلويش خزيد. چادرش را روى صورت كشيد و دست راستش را داخل جيب كرد. مى خواست ببيند تكه پارچه سبزى كه با خودش براى بستن دخيل آورده بود، هنوز هست يا نه؟ پارچه را از جيبش در آورد و آن را چندين بار در دست فشرد، به صورتش نزديك كرد، بى صدا با اشكهايش شستشو داد، مقابل چشمانش گرفت و با دست در آن نگريست! گويا درون پارچه نور اميدى مى ديد و شايد كليد مشكلاتش را!
تمام آرزوهايش را در آخرين نگاه به تكه پارچه خلاصه كرد، آن را داخل جيب پيراهنش درست روى قلبش گذاشت و دست چپش را روى قلب خود قرار داد. مى خواست ضربه هاى قلبش هم با پارچه التماس كنند!
خودش را جمع و جور كرد، دستش هنوز روى قلبش قرار داشت، چادرش را هم جمع و جور كرد، كفشهايش را به دست گرفت و آهسته آهسته به پنجره فولاد نزديك شد. آن روز، روز زيارتى آقا على بن موسى الرّضا(ع) ونزديك شدن به پنجره فولاد كار بسيار سختى بود. گوشه اى را پيدا كرد، كفشهايش را به آن گوشه پرتاب نمود و خودش را به هر ترتيبى كه بود به پنجره فولاد رسانيد. با وجود اين كه برايش بسيار سخت بود ولى هنوز دست چپش روى پارچه و قلبش قرار داشت. ديگر فاصله اى بين صورت خود و پنجره طلا نمى ديد. صورتش را به پنجره چسبانيد و با تمام وجود براى دخترش دعا كرد.
دختر او از يك سال و نيم پيش به قول پزشكان به بيمارى لاعلاجى مبتلا شده بود و او هر روز صبح شاهد تحليل رفتنش بود. ماه بانوى تمام قوم و خويش، حالا به حال و روزى افتاده بود كه همه با دلسوزى و ترحم نگاهش مى كردند. درست مثل يك آدم برفى كه در گرماى خورشيد قرار گيرد، در حال آب شدن بود.
دستش را آرام از روى قلبش برداشت و آن را داخل جيب پيراهنش فرو برد، ولى اثرى از پارچه سبز نديد! براى چند لحظه دنيا دور سرش چرخيد، به خود آمد، هر چه سعى كرد پارچه را نيافت. سيل عظيم زائران او را نيز به همراه دستهايشان كه تمناى وصال پنجره فولاد را داشتند، به آن فشار مى داد. براى لحظاتى نفسش گرفت. صداى زائران را مى شنيد كه مى گفتند: « خانوم، زيارت كردى ، بيا عقب، ما هم زيارت كنيم!».
نمى دانست چه كند؟ مى خواست تمام نياز و نيتش را هنگام بستن دخيل به پنجره فولاد، به زبان جارى كند! ولى حالا چه كند؟ نزد آقا التماس مى كرد! حالا ديگر براى يافتن پارچه سبز خود، التماس مى نمود و از آقا كمك مى خواست! ناگهان فكرى به ذهنش رسيد. گوشه چارقد سفيدش را زير دندان گرفت. تمام نيرويش را در دستش متمركز كرد وپارچه را كشيد. پس از لحظه اى ، تكه اى از چارقد در دستش بود. حالش را نمى فهميد، مى خواست محكمترين جاى پنجره را بيابد و سخت ترين گره ها را به آن بزند. در مقابل صورتش جايى را يافت. گوشه چارقدش را كه حالا تمام آرزوهايش را در آن جا داده بود، در دست گرفت و آن را گره زد. به هر سختى كه بود خودش را از ميان جمعيت بيرون كشيد. به طرف سقاخانه رفت. آبى به سر و صورتش زد. درست رو به روى پنجره فولاد با فاصله چند مترى ، نشست و به آن خيره شد. از دور پارچه اى را كه به پنجره بسته بود، مى ديد. ناگهان مشاهده كرد كه يكى دو تن از خدام حرم مشغول پراكنده كردن مردم از جلوى پنجره فولاد هستند، چند نفرى هم با تيغ و قيچى به آن نزديك شدند و همه گره ها را باز كردند! مردم تمام گره هاى باز شده را به عنوان تبرك مى بردند! خودش مى ديد كه تكه چارقدش در دست خانم مسنى بود كه آن را بر سر و صورتش مى كشيد!
به رغم همه خستگى ، حال خوبى داشت. احساس مى كرد آقا حاجتش را برآورده است. خم شد كه كفشهايش را از روى زمين بردارد، ناگهان دستش به پارچه سبز خود كه در كفشش جا گرفته بود، خورد! مانند كسى كه گم شده اش را يافته باشد، ديگر در پوست خود نمى گنجيد! كفشهايش را برداشت. مجدداً به پنجره فولاد آقا خيره ماند!
باد ملايمى ، سبكى اش را صد چندان كرده بود. آرام آرام به طرف پنجره به راه افتاد. با زحمت خودش را به آن رسانيد. آرام شده بود، آرام آرام! دست چپش را بآهستگى بر محل گره گذاشت.
باور مى كرد كه گرهش واقعاً باز شده است؛ باور مى كرد كه اثرى از گرهش وجود ندارد! جاى خالى گره! آرامشش را چندين برابر كرد. بى اختيار سرش را بر روى دست راستش قرار داد و پلكهايش را بر روى هم گذاشت.
قطرات اشك، آهسته صورتش را مى پوشانيد. در حالى كه لبهايش مدام بر هم مى خوردندن زائرين ديگر، بوضوح مى شنيدند كه او با خود مى گفت:

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الامامُ الشَّهيدُ،
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الامامُ الْغَريبُ،
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الامامُ الْهادِى
...
أشْهَدُ اَنَّكَ تَشْهَدُ مَقامى
وَ تَسْمَعُ كَلامى وَترُدُّ سَلامى
وَاَنْتَ حَى عِنْدَ رَبِّكَ مَرْزوْقٌ...

+ نوشته شده در  87/08/16ساعت 14:26  توسط حسين تراب H.Tsoft  |